از نامه‏ هاى امام عليه السلام به‏«زياد ابن ابيه‏»و اين هنگامى بود كه به‏او گزارش رسيد معاويه مى‏خواهد با ملحق ساختن زياد به فرزندان ابو سفيان‏وى را بفريبد(چون در نسب زياد سخن بود) [1] [2]

من اطلاع يافتم كه معاويه نامه‏اى برايت نوشته،تا عقلت را بدزدد،و عزم و تصميمت را درهم بشكند،از او بر حذر باش كه شيطان است.ازهر طرف به سراغ انسان مى‏آيد از پيش‏رو، شت‏سر،از راست و چپ مى‏آيد تا در حال غفلت،اورا تسليم خود سازد و درك و شعورش را بدزدد.

(آرى)ابو سفيان در زمان عمر ابن خطاب سخنى بدون انديشه از پيش‏خود و با تحريكات شيطان مى‏گفت،ولى اين سخن آنقدر بى‏پايه است كه‏نه با آن نسب ثابت مى‏شود،و نه استحقاق ميراث مى‏آورد.كسى كه به چنين‏سخنى متسمك شود همچون شتر بيگانه‏اى است كه در جمع شتران يك گله‏وارد شود و بخواهد از آبخورگاه آب بنوشد،كه بالاخره همه آن را كنار مى-زنند و از آب خوردن منعش مى‏نمايند،و يا همانند ظرفى است كه ببار مركبى‏بياويزند كه با حركت مركب همواره در تزلزل،و اضطراب است.

هنگامى كه‏«زياد»اين >

شريف رضى مى‏گويد.«واغل‏»حيوانى است كه براى نوشيدن هجوم‏مى‏آورد ولى جزو اين گله از شتران نيست.و همواره ديگر شتران آن را عقب‏مى‏رانند.و نوط المذبذب ظرفى است كه در كنار مركب مى‏آويزند.همواره‏در حركت است و از اين طرف به آن طرف مى‏افتد.و هر گاه مركب پشتش‏را حركت دهد و يا در راه رفتن عجله كند مى‏لرزد.

توضيحها

[1]ابو الحسن على ابن محمد مدائنى و ابن اثير در كتاب كامل جلد3 درحوادث سال 44 و اسد الغابه ج 2 ص 215 و ابن عبد البر در كتاب استيعاب‏جلد 1 ص 550 در شرح‏«حال زياد»اين >

[2]زياد ابن ابيه كيست؟:

زياد ابن ابيه مادرش سميه كنيز حارث ابن كلدة است،زياد در سال‏اول هجرت پيامبر و بنا بنقلى پيش از هجرت و بنا بنقل ديگرى در روز جنگ بدرمتولد شده او از صحابه بشمار نمى‏آيد و روايتى از نبى مكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل نكرده است،وى از سياستمداران و خطباى فصيح عرب بشمار ميايد.

او را زياد ابن عبيد نيز ميگويند،چرا كه مادرش با يك غلام رومى بنام‏عبيد ازدواج كرد،زياد در خانه اين شخص بدنيا آمد،عمر ابن خطاب او را سرپرست‏بعضى از كارهاى بصره نمود،پس ازجريان عثمان جزو طرفداران على(ع)بود و امير مؤمنان(ع)او را فرماندارناحيه فارس قرار داد زياد تا بعد از شهادت امير مؤمنان و صلح امام حسن(ع)جزو طرفداران امام بود و پس از صلح امام حسن(ع)بمعاويه ملحق گرديد ومعاويه او را برادر پدرى خود خواند.

علت اينكه معاويه او را برادر خود خواند اين بود كه زياد در زمان زمامدارى‏«عمر ابن خطاب‏»بمدينه آمد تا بشارت بعضى از پيروزيها را بدهد،عمر باو امر كردكه براى مردم سخنرانى كند او سخنرانى خوبى كرد عمرو عاص گفت:

اگر اين جوان از خاندان قريش بود عرب را با عصايش بهر كجا كه ميخواست‏مى‏برد،ابو سفيان گفت:

بخدا سوگند من مى‏شناسم آن كسى كه نطفه او را در رحم مادرش قرار دادعلى ابن ابيطالب‏»پرسيد:آن فرد كيست؟ابو سفيان پاسخ داد من،على‏عليه السلام فرمود آرام باش اگر عمر بفهمد،بزودى تو را تنبيه خواهد كرد.

پس از آنكه زياد از ناحيه امام والى ناحيه فارس شد معاويه نامه‏اى باو نوشت و اين جهت را ياد آورش شد و او را تهديد نمود كه اگر اطاعتش نكند چنين‏و چنان خواهد كرد زياد >

امام پس از آگاهى از >

اين جريان در سال 44 هجرى اتفاق افتاد.

(اسد الغابه جزء 2 ص 215)براى آگاهى از تفصيل اين جريان مى‏توانيد بتاريخ‏«كامل ابن اثير»ج‏3ص 440 ببعد در حوادث سال 44 مراجعه كنيد.

در پايان،اين سؤال مطرح ميشود كه:از نظر شيعه امام جمعه و جماعت‏بايدحلال زاده باشد، بنابر اين چگونه امام(ع)زياد را فرماندار خويش قرار دادكه نماز جمعه و جماعت نيز بايد اقامه نمايد.

در پاسخ بايد گفت:درست است كه در تواريخ نقل شده ابو سفيان درحضور على(ع)و چند نفر ديگر در جلسه‏اى بهنگام خلافت عمر اظهار داشته كه‏نطفه زياد او در رحم مادرش قرار داده و بعدا هم زياد طبق ادعاى معاويه باوملحق گرديده ولى بعيد نيست همانگونه كه ابن ابى الحديد هم در شرح خودآورده،زياد فرزند ابيه باشد و ابيه يك برده بود كه زياد بعدها او را خريد و آزادكرد و مادرش سميه كنيز حارث ابن كلده طبيب عرب بود.

و از اين نظر كه عبيد برده‏اى گمنام بود لذا مردم پدر زياد را درست نمى- شناختند و لذا گاهى او را زياد بن ابيه(يعنى زياد پسر پدرش)و گاهى زياد بن‏اميه(زياد فرزند مادرش) مى‏ناميدند.

بنظر ميرسد چون زياد در اثر نبوغ و استعدادش بمقامهاى بلندى در حكومت‏رسيد از اينكه خود را فرزند برده‏اى بخواند شرم داشت و شايد همين هم موجب‏شد كه به فرزند ابو سفيان بودن تن در دهد و بمعاويه ملحق شود تا از ننگ فرزند برده‏برده بودن نجات پيدا كند.

نمونه اين جريان در دنياى امروز كم نيست،افرادى هستند كه بمقامهاى‏بلندى رسيده‏اند و حاضر نيستند پدر خود كه يكروستائى معمولى است‏بعنوان پدرمعرفى كنند.

(براى آگاهى در اين مورد بجلد6 شرح 1 ابن ابى الحديد ص 180 مراجعه كنيد)

به نقل از:balaghah.net