قضاوت زود هنگام نکنیم

خانمی در سالن انتظار فرودگاه، منتظر زمان پرواز هواپیمایش بود.
به بوفه ی سالن انتظار رفت و یک بسته بیسکوییت و یک عدد آبمیوه خرید روی یکی از صندلی ها نشست.
ناگهان از بلند گو های سالن انتظار شنید که نیم ساعتی با تاخیر انجام می شود.
خانوم کیفش را روی صندلی کناری گذاشت و زیپ آن را باز کرد و کتابی از آن بیرون آورد ، صفحه ای که از قبل گوشه ی آن را تا زده بود را باز کرد و پس از چند ثانیه غرق خواندن شد.
همین جور که کتاب را می خواند یک عدد بیسکوییت در می آورد و می خورد...
ناگهان زن متوجه شد که آقایی که کنار او نشسته است هی یک دانه ازبیسکوییت ها بر می دارد و می خورد .
اولین بار که آقا از بیسکوییت های خانوم برداشت،خانوم خیلی شاکی شد و به خودش گفت "عجب آدم بی تربیت و بی فکری است که از بیسکوییت های من بر می دارد و اصلا اجازه هم نمی گیرد..."
این موضوع همین صورت ادامه پیدا کرد...خانوم بیسکوییت دوم را برداشت و آقا هم بیسکوییت دیگری برداشت...بار سوم...بار چهارم ...و همین طور ادامه پیدا کرد تا رسید به بیسکوییت آخر..
دختر همین طور که کتاب را مطالعه می کرد حواسش به پاکت بیسکوییت ها بود و پیش خود می گفت"ببینم..این آقا به خودش اجازه می دهد که بیسکوییت آخر من را هم بردارد...یعنی این آدم انقدر پر رو هست که به خودش اجازه بدهد که آخرین بیسکوییت من را هم بخورد؟.. یا این که از آخرین بیسکوییت من می گذرد!"
پس از گذشتن تقریبا 10 ثانیه دید که آقا بیسکوییت آخر را هم دو نصف کرد و یک نصف آن را خودش خورد و نصف دیگر را در پاکت گذاشت.
دختر نصفه ی دوم را نخورد. بلند شد و وسایلش را جمع کرد و چون از بلند گو ها اعلام شد که مسافرین به سمت هواپیما حرکت کنند خواست به سمت هواپیما برود.
همان طور که ساک خود را آماده ی کشیدن کرد یک نگاه خیلی عصبانی به آن آقا انداخت و زیر لب شروع کرد به غرغر کردن...طوری که خود مرد هم بفهمد و متوجه عصبانیت او بشود و بفهمد که او چقدر از رفتار زشت آن مرد بدش آمده .
زن داخل هواپیما شد و کیف خود را درون کمد کوچک مخصوص کیف ها قرار داد.
همین طور که منتظر بود، خواست دستگاه موزیک پلیرش را از کیف در بیاورد و آهنگی گوش دهد.کیف را در آورد.
درون کیف دست کرد تا موزیک پلیر را بیرون بیاورد.....
و در کمال نا باوری متوجه شد که بسته ی بیسکوییتش در آنجاست.
و متوجه این مطلب شد که بیسکوییتی که آن آقا از آن می خورد بیسکوییت خود آن مرد بود..
و آن مرد در اوج انسانیت اجازه داده بود که او دانه دانه ی بیسکوییت هایش را بخورد و حتی آخرین دانه ی آنها را هم نصف کرده بود تا نصفه ی آخرین بیسکوییتش را با او تقسیم بکند.
ترو خدا زود تصمیم نگیریم...
از روی هر اتفاقی...
هر ظاهری...
هر چهره ای...
سریع در مورد یک انسان تصمیم نگیریم که او چگونه است.
ما مسائل شخصی خود را باید به خدای خود پس بدهیم، پس انقدر ورود به مسائل شخصی دیگران نکنیم....
اجازه بدهیم مسائل شخصی خودمان رای خودمان باقی بماند..چون رابطه ایست بین ما و خدا....
ترو به خدا از قضاوت زود هنگام دست بکشیم...
اول خود من سعی می کنم که از قضاوت زود هنگام دست بکشم... ممنونم از شما دوستان من...
نوشته ای از مهدی آرین منش
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۲/۱۳ ساعت 21:4 توسط فروشگاه
|